voir

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

فعل · قید · /\vwaʁ\/

Conjugaison du verbe voir

فعل

  1. دیدن
  2. مشرف بودن؛ رو به رو بودن
  3. در تیررس داشتن
  4. صحنه و جایگاهِ رویدادی بودن
  5. در دوره‌ای زیستن
  6. تصور کردن، مجسم کردن
  7. (پزشک) ویزیت کردن
  8. مشورت کردن؛ مراجعه کردن
  9. دیدن؛ بینایی داشتن
  10. شاهدِ حالِ کسی یا چیزی بودن
  11. شاهد رویدادها بودن
  12. رجوع کردن؛ نگاه کردن
  13. معاشرت کردن؛ رفت‌وآمد داشتن
  14. رابطه عاشقانه داشتن
  15. ملاقات کردن؛ گفتگو کردن
  16. (منفی) چشمِ دیدن نداشتن
  17. تجربه دنیا اندوختن
  18. نگاه کردن؛ بررسی کردن
  19. بررسی کردن؛ سنجیدن
  20. راستی‌آزمایی کردن
  21. متوجه شدن؛ درک کردن
  22. نظارت کردن؛ سرپرستی کردن
  23. آزمودن؛ تجربه کردن
  24. حس کردن؛ ادراک غیربصری
  25. قضاوت کردن؛ نگریستن
  26. مطالعه کردن؛ فراگرفتن
  27. رفتن برای انجام کاری
  28. عادت ماهانه داشتن
  29. با عقل فهمیدن
  30. خود را دیدن؛ یکدیگر را دیدن
  31. (se voir + صفت/اسم) شدن، واقع شدن (مجهول‌گونه)
  32. (se voir + مصدر) ساختِ مجهول‌ساز؛ واقع شدنِ کاری بر کسی: مجبور شد = Il s'est vu obliger

قید

  1. (گفتاری، پس از فعل امر) ببین، ببینم: Viens voir = بیا ببینم
  2. (گفتاری، در تهدید) !Essaie voir = امتحان کن ببینم!

مثال‌ها