آنچه چیزی را پدید میآورد یا سببسازش میشود (دربارهٔ کس یا چیز)؛ باعث و بانی
دلیل، انگیزه، موجب
(حقوق) جهتِ تعهد؛ سود اخلاقی یا مادیای که طرفِ قرارداد در نظر دارد
(حقوق تجارت) مبنا یا عوضِ یک سند تجاری؛ ارزشِ بیانشدهٔ تعهدِ مندرج در سفته
(حقوق) دعوا، پروندهای که در دادگاه مطرح است
آرمان، هدف، جبهه؛ منفعتی که آدم از آن جانبداری میکند
مثالها
Une expression matoise parcourut le visage de l’homme aux lunettes noires sans qu’il me fût possible d’en deviner la cause. — حالتی زیرکانه بر چهرهٔ مردِ عینکسیاه گذشت، بیآنکه بتوانم علتش را حدس بزنم.
Le relâchement du lien vassalitique est une des causes de la défaite finale du Midi et de son suzerain, le comte de Toulouse. — سستشدنِ پیوندِ وابستگیِ فئودالی یکی از علتهای شکستِ نهاییِ جنوب و اربابش، کنتِ تولوز، است.
Le ciel règle souvent les effets sur les causes. — آسمان اغلب معلولها را بر پایهٔ علتها سامان میدهد.
Les anciens avaient justement montré le rôle de l’organisme vivant comme cause génératrice des maladies, les éléments extérieurs en étant les causes provocatrices. — قدما بهدرستی نقشِ جانِ زنده را همچون علتِ زایندهٔ بیماریها نشان داده بودند و عناصر بیرونی را علتِ برانگیزندهٔ آنها میدانستند.
Cet événement fut cause ou la cause de son bonheur. Mes affaires sont cause que je ne puis sortir. Être cause, ou la cause involontaire, innocente d’un malheur. — این رویداد باعثِ خوشبختیاش شد. گرفتاریهایم باعث میشود نتوانم بیرون بروم. باعثِ ناخواسته و بیگناهِ بدبختیای بودن.
Il fut cause de la perte de tous les siens. — او باعثِ نابودیِ همهٔ کسانش شد.