الگو، نمونه اصلی که برای تولید مشابهها بهکار میرود
قطعه دارای نقش برای تکثیر قطعات مشابه
نمونه مرجع، ماده اولیهای که برای توصیف گونهای بهکار رفته
مجموعه ویژگیهای کلی که یک گروه یا دسته را مشخص میکند
نمونهٔ کامل؛ کسی که همهٔ ویژگیهای یک گونه را دارد
یک مرد، هر کسی (عامیانه)
(الهیات) آنچه در عهد عتیق نماد اسرار عهد جدید است
نقش، تصویر حکشده روی مدال یا سکه
حروف چاپی، حرفالفبا در چاپ
نمونه یا مدل حروف چاپی
نوع داده (در برنامهنویسی): تعریفکننده ماهیت متغیر یا ثابت و عملیات مجاز روی آن
صفت
نمونهوار؛ مثالزدنی، شاخص
مثالها
J’appelle miracles typiques ceux qui sont évidemment le type, le symbole de quelque vérité morale. — معجزات نمونهوار را آنهایی مینامم که آشکارا نمونه و نماد برخی حقیقت اخلاقی هستند.
Son type était singulier : d’une certaine incohérence, mais sans rien de brutal dans un très apparent mélange de race. — سیمایش یگانه بود: با نوعی ناهمسازی، اما بیهیچ درشتی در آمیزهٔ نژادیِ کاملاً آشکارش.
Bonaparte n’était pas alors ce que vous l’avez vu depuis ; il n’avait point ce ventre de financier, ce visage joufflu et malade, ces jambes de goutteux, tout cet infirme embonpoint que l’art a malheureusement saisi pour en faire un type, selon le langage actuel, et qui a laissé de lui, à la foule, je ne sais quelle forme populaire et grotesque qui le livre aux jouets d’enfants et le laissera peut-être un jour fabuleux et impossible comme l’informe Polichinelle. — بناپارت آن روزها آن نبود که شما بعدها دیدید؛ آن شکمِ سرمایهدار، آن چهرهٔ پفکرده و بیمار، آن پاهای نقرسی، و آن فربهیِ علیلی را نداشت که هنر افسوس که از آن یک «تیپ» ساخت، به زبانِ امروز، و از او نزدِ عوام سیمایی مبتذل و مضحک بر جا گذاشت.
Un type d’avion. — یک نوع هواپیما.
Un nouveau type de voiture, de sous-marin. — یک نوع جدید از خودرو، از زیردریایی.
Les types de l'espèce humaine. — انواع گونه انسانی.