froid

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

صفت · اسم · قید · /\fʁwa\/

صفت

  1. سرد؛ که دمایی به‌مراتب پایین‌تر از تنِ ما دارد
  2. بی‌گرما؛ سرد
  3. سردشده؛ یخ‌کرده
  4. سرد؛ خوراکی که سرد خورده می‌شود
  5. سرد؛ خوراکی که دیگر گرم نیست
  6. (خودرو) سرد؛ که موتورش برای روشن شدنِ فوری زیادی سرد است
  7. سرد؛ خون‌سرد، بی‌اعتنا و بی‌احساس
  8. سرد؛ دربارهٔ برخورد، لحن و گفتار
  9. سرد؛ بی‌روح، بی‌کشش و بی‌نمک — دربارهٔ کسان، آثار یا بذله‌ها
  10. سرد؛ بی‌شور، بی‌جان و بی‌بیان
  11. سرد؛ بی‌درخشش و بی‌جان در رنگ و سایه‌روشن
  12. (اسبِ مسابقه) سرد؛ بی‌شور، که کم به فرمانِ سوارکار پاسخ می‌دهد و ضربی یکنواخت نگه می‌دارد
  13. (کهنه) بی‌آماس؛ که ورم و التهاب ندارد

اسم

  1. سرما؛ حالتِ سردی
  2. درجهٔ زیرِ صفر؛ شدّتِ سرما

قید

  1. سرد؛ به‌صورتِ سرد

مثال‌ها