travailler

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

فعل · /\tʁa.va.je\/

Conjugaison du verbe travailler

فعل

  1. (کهن‌گرا) آزردن، به رنج انداختن
  2. شوراندن، برانگیختن
  3. (اسب و ورزشکار) تمرین دادن
  4. (ماده) کار کردن روی، شکل دادن
  5. پرداختن، صیقل دادن (متن، اثر)
  6. تمرین کردن: travailler le piano = پیانو تمرین کردن
  7. کار کردن، زحمت کشیدن
  8. درس خواندن
  9. شاغل بودن، کار داشتن
  10. در حال حرکت بودن و اثر مفیدی تولید کردن.
  11. (پول) کار کردن، سود دادن
  12. (شراب) ور آمدن، تخمیر شدن
  13. (ذهن) درگیر بودن، مشغول بودن
  14. (چوب و مصالح) تاب برداشتن

مثال‌ها