tomber

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

فعل · اسم · /\tɔ̃.be\/

Conjugaison du verbe tomber

فعل

  1. افتادن
  2. به‌سرعت پایین آمدن
  3. تعادل خود را از دست دادن؛ واژگون شدن یا به زمین افتادن
  4. آویخته شدن؛ (لباس) ایستادن
  5. جا خوردن (در عبارت‌های ثابت)
  6. جدا شدن
  7. هجوم بردن؛ تاختن به
  8. به باد انتقاد گرفتن
  9. اتفاقی برخوردن به (با sur)
  10. سر رسیدن (به‌موقع یا بی‌موقع)
  11. گرفتار شدن (در وضعیت بد)
  12. دچار شدن به (حالتی ناخوش)
  13. گناه کردن
  14. تنزل کردن؛ به پستی گراییدن
  15. از رونق و کاربرد افتادن
  16. از اعتبار و رونق افتادن
  17. از پا درآمدن؛ فروافتادن
  18. شکست خوردن (نمایش، شوخی)
  19. (خودمانی) گیر افتادن؛ دستگیر شدن
  20. فروکش کردن؛ خوابیدن (باد، گفتگو)
  21. فرود آمدن بر؛ اصابت کردن
  22. نصیب شدن؛ رسیدن به
  23. رسیدن به؛ پیوستن به (راه و رود)
  24. افتادن به (روزی)؛ مصادف شدن
  25. (در تهدید) نصیبت می‌شود؛ در راه است
  26. (خودمانی) درآوردن؛ کندن (لباس)
  27. پیروز شدن، غلبه کردن بر کسی
  28. (خودمانی) دل بردن؛ مخ زدن

اسم

  1. فرارسیدن؛ دمِ فروافتادن (شب، پاییز)

مثال‌ها