chef

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

اسم · /\ʃɛf\/

اسم

  1. سر؛ کلّه (کاربردِ ادبی و کهن)
  2. سر یا جمجمهٔ یک قدیس (به‌عنوان یادگارِ مقدس)
  3. بند، ماده یا نکتهٔ اصلی؛ در ترکیبِ de ce chef یعنی «از این بابت»
  4. عنوانِ اتهام؛ دلیل یا موضوعِ یک پیگرد قضایی
  5. ابتکار؛ مسئولیت؛ در ترکیبِ dans le chef de یعنی «از جانبِ، بر عهدهٔ»
  6. (در نشان‌شناسی) سرِ سپر؛ نوارِ بالاییِ سپر
  7. هر بخشِ اصلیِ یک مجموعه
  8. سرِ پارچه؛ لبه‌ای که بافتنِ پارچه از آن آغاز شده است
  9. سرِ ماهیچه؛ بخشِ برآمدهٔ یک عضله
  10. نوارِ پارچهٔ ویژه‌ای که در آغازِ یک توپ پارچه بافته می‌شود

مثال‌ها