که از گرسنگی رنج میبرد، به دلیل نبود یا محرومیت از غذا، خیلی گرسنه بودن.
که آزِ چیزی را دارد و آن را با شور و اشتیاق میخواهد.
اسم
شخص گرسنه.
مثالها
[…] il ne reste plus un habitant, plus une tête de bétail, plus un boisseau de grain. L’intendance ne réussit plus à pourvoir aux besoins de tous les ventres affamés dont elle a la charge. — […] دیگر ساکنی نمانده، دیگر رأس دامی نمانده، دیگر پیمانهای غله نمانده. اداره تدارکات دیگر نمیتواند نیازهای همه شکمهای گرسنهای را که تحت مراقبتش هستند برآورده کند.
L’accablement particulier qui l’oppressait ne provenait pas tant d’une anxiété patriotique que de la faim ; évidemment, il se sentait très affamé. — افسردگی خاصی که او را تحت فشار قرار میداد بیشتر از اضطراب میهنپرستانه ناشی نمیشد بلکه از گرسنگی بود؛ واضح است که احساس گرسنگی شدید میکرد.
Un matin, Géronimus affamé décida de partir à la chasse dans une contrée giboyeuse que lui avait indiquée son lézard Lazare. — یک صبح، گرونیموس گرسنه تصمیم گرفت برای شکار به منطقهای پر از شکار که مارمولکش لازار به او نشان داده بود برود.
Être affamé de gloire, affamé d’honneurs, affamé de nouvelles. — گرسنه شهرت بودن، گرسنه افتخارات بودن، گرسنه اخبار بودن.
Et il raconta sa vie de chaque jour, poétiquement, de façon à faire vibrer dans le cœur de ces bourgeois privés d’herbe et affamés de promenades aux champs cet amour bête de la nature qui les hante toute l’année derrière le comptoir de leur boutique. — و زندگی روزمرهاش را به شکلی شاعرانه تعریف کرد تا در قلب این بورژواهای محروم از سبزه و گرسنه گردش در مزارع آن عشق احمقانه به طبیعت را که تمام سال پشت پیشخوان مغازهشان آنها را تسخیر میکند به لرزه درآورد.