prendre

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

فعل · /\pʁɑ̃dʁ\/

Conjugaison du verbe prendre

فعل

  1. گرفتن؛ برداشتن
  2. ربودن؛ کشیدن
  3. شکار کردن (حیوان)
  4. پوشیدن
  5. به تن کردن
  6. چیزهایی را از سرِ نیاز یا احتیاط با خود بردن
  7. دزدیدن؛ ربودن
  8. تصرف کردن
  9. (عامیانه، جنسی) تصاحب کردن
  10. گرفتن از حریف
  11. سربازگیری کردن
  12. دستگیر کردن
  13. غنیمت گرفتن
  14. فتح کردن
  15. صید کردن
  16. شکار کردن
  17. مجذوب کردن
  18. غافلگیر کردن
  19. حمله کردن
  20. خوردن؛ نوشیدن
  21. مصرف کردن
  22. مبتلا شدن
  23. غافلگیر شدن
  24. بستن (به بدن)
  25. اتخاذ کردن
  26. به خود گرفتن
  27. خریدن
  28. قیمت گذاشتن
  29. پذیرفتن؛ دریافت کردن
  30. بهره‌مند شدن
  31. وام گرفتن
  32. به ارث بردن
  33. استخدام کردن
  34. سوار کردن
  35. کسی را با خود بردن؛ همراهِ خود بردن
  36. پذیرایی کردن
  37. کم کردن؛ برداشتن
  38. برداشت کردن
  39. تحویل گرفتن
  40. سوار کردن (بار/مسافر)
  41. اداره کردن
  42. انتخاب کردن
  43. راه را در پیش گرفتن
  44. مسیر انتخاب کردن
  45. سوار شدن
  46. بریدن، برش دادن (پارچه، گوشت)
  47. فهمیدن؛ تعبیر کردن
  48. پشتیبانی کردن
  49. احساس کردن
  50. به دست آوردن
  51. تعیین کردن (تاریخ)
  52. اندازه گرفتن
  53. یادداشت کردن
  54. وقت گرفتن؛ طول کشیدن
  55. ریشه گرفتن
  56. جا افتادن
  57. چسبیدن؛ اثر کردن
  58. سوزاندن (گلو/بینی)
  59. منجمد شدن
  60. نتیجه دادن
  61. (سن) …ساله شدن
  62. گرفتار شدن
  63. تحمل کردن
  64. تأثیر گذاشتن
  65. گیر کردن، چسبیدن
  66. دل بستن
  67. حمله کردن (به کسی)
  68. مبتلا شدن (بیماری)
  69. بسته شدن؛ سفت شدن
  70. تحت تأثیر قرار دادن

مثال‌ها