jouer

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

فعل · /\ʒwe\/

Conjugaison du verbe jouer

فعل

  1. بازی کردن (کودک)
  2. (jouer à) بازی کردن: jouer au foot = فوتبال بازی کردن
  3. انجام یک بازی (ممکن است با قید نحوه انجام مشخص شود)
  4. جابه‌جا کردن، حرکت دادن یک عنصر در بازی
  5. در ورق، گذاشتن روی میز طبق قوانین
  6. انتخاب استراتژی یک عمل؛ با تاکتیک عمل کردن
  7. به ورزش تیمی پرداختن
  8. قمار کردن
  9. بازی قمار: پول در آن گذاشتن
  10. (پول) به قمار گذاشتن، به خطر انداختن
  11. زندگی، احساس قوی یا اعتبار خود را به خطر انداختن
  12. (جایزه) به میان گذاشتن
  13. (jouer de) بهره جستن از، به کار گرفتن
  14. با سلاح سرد ماهرانه و مصمم عمل کردن
  15. (با حرف اضافهٔ de و نام ساز) نواختن: پیانو زدن = jouer du piano
  16. نواختن یک نت یا مجموعه نت‌ها
  17. موسیقی پخش کردن
  18. با زندگی یا سلامتی خود بازی کردن؛ ریسک کردن
  19. (faire jouer) به کار انداختن، باز و بسته کردن
  20. (گفتاری) بازی دادن، فریفتن
  21. با کسی بازی کردن: فریب دادن
  22. (نمایش و نقش) بازی کردن، ایفا کردن
  23. (احساس) به نمایش گذاشتن، ادا درآوردن
  24. فعالیت صحنه‌ای (تئاتر، نمایش، کنسرت و غیره) انجام دادن
  25. (jouer un rôle) نقش داشتن، ایفای نقش کردن
  26. جایگزین کردن در وظیفه
  27. نقش داشتن؛ اهمیت پیدا کردن؛ اعمال شدن
  28. کسی را بازی دادن: مسخره کردن روی صحنه
  29. ادای چیزی را درآوردن، به چیزی زدن
  30. (فیلم) اکران یا پخش کردن
  31. بازی شده بودن: تمام شدن؛ از مد افتادن
  32. جویدن افسار، در مورد اسب

مثال‌ها