sentir

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

فعل · /\sɑ̃.tiʁ\/

Conjugaison du verbe sentir

فعل

  1. حس کردن
  2. بوییدن، بو حس کردن
  3. (لمس) حس کردن
  4. (بازتابی se sentir) حال داشتن: حالم خوب است = Je me sens bien
  5. متأثر شدن، تحت تأثیر چیزی خارجی قرار گرفتن.
  6. احساس داشتن، دوست داشتن، آماده دوست داشتن بودن.
  7. به شهود دریافتن، حس کردن
  8. بو کردن، بوییدن
  9. (منفی) چشم دیدن نداشتن
  10. بو دادن، بوی چیزی را داشتن
  11. به طور مطلق با کلمات خوب، بد، قوی و غیره به کار می‌رود.
  12. بوی بد دادن، گندیدن.
  13. طعم و بوی چیزی را داشتن
  14. رنگ‌وبوی چیزی را داشتن، به چیزی زدن
  15. در مورد آب‌وهوا.
  16. (se sentir) حال و وضع خود را دریافتن

مثال‌ها