devoir

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

فعل · اسم · /\də.vwaʁ\/

Conjugaison du verbe devoir

فعل

  1. بدهکار بودن
  2. باید، ناچار بودن
  3. مدیون بودن، وام‌دار بودن
  4. (انصاف و اقتضا) بایسته بودن
  5. ناگزیر بودن
  6. (حدس و انتظار) باید، لابد
  7. (ادبی، dussé-je) حتی اگر
  8. قصد داشتن؛ قرار بودن
  9. (se devoir à) خود را وقفِ … دانستن

اسم

  1. وظیفه؛ تکلیف؛ آنچه عقل، اخلاق، قانون یا آداب آدمی را به آن ملزم می‌کند
  2. تکلیف درسی؛ مشق
  3. (در جمع) مراسم تشییع و تدفین؛ ادای آخرین احترام به درگذشته

مثال‌ها