وضعیت بد برخی چیزها که به درستی تنظیم، اداره یا ... نشدهاند یا دیگر نیستند.
بیبندوباریِ اخلاقی؛ هرزگی.
کشمکش، اختلاف؛ و بهویژه آشوب و شورش در کشور یا شهر.
در ساختمان، عیب، ایراد؛ آسیبی در بنا یا سازه که نشانِ کارکردِ نادرست یا کیفیتِ پایین است.
مثالها
Voilà une chambre, une bibliothèque en grand désordre, tous les papiers y sont en désordre. — اینجا اتاقی است، کتابخانهای در بینظمی بزرگ، همه کاغذها در آن بههمریختهاند.
L’armée ennemie s’est retirée en désordre. — ارتش دشمن در بینظمی عقبنشینی کرد.
Au carré, dans les cabines et les laboratoires, le désordre est inexprimable ; […]. — در مربع، در کابینها و آزمایشگاهها، بینظمی غیرقابل بیان است؛ […].
Le désordre des sens. Le désordre de son esprit, de ses idées. — بینظمی حواس. بینظمی ذهنش، ایدههایش.
Mon cher amant, j'ai besoin que ton désordre réponde à celui de ce printemps qui a crevé la terre et se consume de sa propre hâte... — عاشق عزیزم، نیاز دارم که بینظمی تو به بینظمی این بهار پاسخ دهد که زمین را شکافته و از شتاب خودش مصرف میشود...
Qui que vous soyez, malgré votre blessure, malgré le désordre que je devine en votre pensée, pauvre femme, malgré tout, il ne sera pas dit qu'une dame aura fait en vain appel à l'honneur d'un Capestang. — هر که هستید، ای زنِ بینوا، با وجودِ زخمتان و آشفتگیای که در اندیشهتان حدس میزنم، و با وجودِ همهچیز، نخواهند گفت که بانویی بیهوده از شرافتِ یک کاپستان یاری خواست.