équilibre

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

اسم · /\e.ki.libʁ\/

اسم

  1. تعادل؛ حالتِ جسمی که زیرِ اثرِ چند نیروی درست هم‌وزن آرام می‌ماند.
  2. توازن؛ وضعی که همهٔ اثرها یکدیگر را خنثی می‌کنند.
  3. توازنِ بودجه؛ بودجه‌ای که هزینه‌ها و درآمدهایش درست برابرند.
  4. تعادلِ روحی؛ آرامشِ ذهنی که هیچ هوس یا پیش‌داوری‌ای بر آن چیره نیست.
  5. مقدار مناسب مواد مغذی مختلف در یک جیره غذایی.
  6. توزیع هماهنگ جرم‌هایی که یک ترکیب را تشکیل می‌دهند.
  7. بالانس؛ حرکتی که در آن روی دست‌ها عمودی می‌ایستند.
  8. در جنگلداری، در جنگلِ ناهم‌سال، هدفِ درازمدت برای ساختارِ توده، سطحِ مقطعِ درختان یا حجمِ چوب.

مثال‌ها