عوضی، نامرد؛ آدمِ بیوفا، بیاخلاق و گستاخ؛ احمق و بهدردنخور.
رفیق؛ خطابی دوستانه و خودمانی.
دستوپا چلفتی.
صفت
احمق، بهدردنخور؛ عوضی.
فعل
اسمِ مفعولِ مذکرِ مفردِ فعلِ enfoirer، به معنای به کثافت آلودن.
مثالها
J'aime pas les sales enfoirés qui se mêlent des affaires des autres. Et j'aime encore moins les langues de pute dans ton genre qui vomissent des horreurs sur leur voisins. — از حرامزادههای کثیفی که در کار دیگران دخالت میکنند خوشم نمیآید. و حتی کمتر از زبانهای فاحشهای مثل تو که درباره همسایههایشان حرفهای زشت میزنند خوشم میآید.
Vous ferez ainsi clairement comprendre aux autres enfoirés que vous ne tolérerez pas leurs conneries. — به این ترتیب به حرامزادههای دیگر به وضوح میفهمانید که تحمل چرندهایشان را نخواهید داشت.
– Ah, d’accord, je vois ! a fait Oscar. Il va tirer sa crampe, l’enfoiré ! — — آه، باشه، میفهمم! اسکار گفت. داره خودشو میکشه، حرامزاده!
La tournée des enfoirés. — تور حرامزادهها.
Mon frère serrait la mâchoire en m'écoutant. Il répétait avec l'air de s'adresser plus à lui-même qu'à moi, Les enfoirés, les enfoirés, c'est vraiment qu'une bande d'enfoirés. — برادرم در حالی که به حرفهایم گوش میداد دندانهایش را به هم میفشرد. او تکرار میکرد انگار بیشتر به خودش خطاب میکند تا به من، حرامزادهها، حرامزادهها، واقعاً فقط یک باند حرامزاده هستند.