(دریانوردی) تَک؛ مسیری که کشتی میان دو بار چرخاندن بادبان میپیماید
(توپولوژی) مرزِ یک مجموعه: بستارِ آن منهای درونش
سرزمینها و کرانههای پیرامون آب
(در بازی پانصد) سرباز خالِ حکم و سربازِ همرنگ آن؛ قویترین کارتها پس از جوکرها
جبهه، اردوگاه فکری یا سیاسی؛ گرایش
(عامیانه) گرایش جنسی، بهویژه همجنسگرایی (être de ce bord-là)
مثالها
Le bord d’une robe, d’un manteau, d’un verre. — Le bord, les bords d’un précipice. — لبهٔ لباس، پالتو یا لیوان. — لبه یا لبههای پرتگاه.
Un morceau de savon traînait sur le bord de la baignoire en bois. — تکه صابونی روی لبهٔ وان چوبی افتاده بود.
À cette nouvelle, il tomba sans connaissance ; sa douleur le mit au bord du tombeau ; il fut longtemps malade. — با شنیدن این خبر بیهوش افتاد؛ اندوهش او را به لب گور کشاند؛ مدتها بیمار بود.
Pour la énième fois, je me fis la réflexion que, depuis un certain temps, je brûlais la chandelle par les deux bouts. En fait, j’étais au bord du surmenage professionnel. — برای چندمین بار با خود گفتم که مدتی است شمع را از دو سر میسوزانم. راستش در آستانهٔ فرسودگی شغلی بودم.
Sous son chapeau, à bords retroussés, apparaissaient, riches et crépus, des cheveux plutôt roux que blonds […] — زیر کلاهِ لبهبرگشتهاش موهای پرپشت و مجعدی پیدا بود، بیشتر حنایی تا بور […]
Cette plante ne croît qu’au bord de la mer. — این گیاه فقط در کنار دریا میروید.