frapper

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

فعل · /\fʁa.pe\/

Conjugaison du verbe frapper

فعل

  1. زدن؛ ضربه یا ضربه‌هایی به کسی یا چیزی زدن
  2. در زدن؛ کوبیدن به در برای اعلامِ حضور
  3. نقش زدن؛ با قالب یا سنبه اثری بر چیزی گذاشتن
  4. سکه زدن؛ ضربِ پولِ فلزی
  5. (دربارهٔ نور) تابیدن بر؛ خوردن به
  6. اثر گذاشتن بر حس، ذهن و جان؛ تکان دادن
  7. از پا انداختن؛ به بلا و مصیبت گرفتار کردن
  8. تعلق گرفتن؛ وضع شدن بر (مالیات، رهن، حکم)
  9. خنک کردن؛ با یخ سرد کردن
  10. (ضمیری) به خود زدن
  11. (عامیانه، ضمیری) خود را خوردن؛ بی‌جهت نگران شدن
  12. (دریانوردی) بستن؛ با گره محکم کردن
  13. (عامیانه) کلاه گذاشتن؛ سرِ کسی کلاه گذاشتن

مثال‌ها