savoir

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

فعل · اسم · حرف ربط · /\sa.vwaʁ\/

Conjugaison du verbe savoir

فعل

  1. دانستن
  2. از بر بودن، در حافظه داشتن
  3. بلد بودن، مهارت داشتن
  4. دانا و آگاه بودن
  5. (savoir + مصدر) بلد بودن
  6. توانستن، از عهده برآمدن
  7. (شرطی منفی، je ne saurais) نمی‌توانم
  8. (بلژیک و شمال فرانسه، گفتاری) توانستن
  9. باخبر شدن، آگاه شدن
  10. خبر داشتن از
  11. شناختن، بازشناختن
  12. (کهن، à savoir) یعنی، بدین معنا که

اسم

  1. دانش، دانسته‌ها

حرف ربط

  1. یعنی، از این قرار، بدین شرح
  2. (خودمانی) برای نشان دادنِ تردید؛ حالا ببینیم، معلوم نیست
  3. (خودمانی) برای نشان دادنِ اینکه آدم می‌خواهد بیشتر بداند؛ یعنی چه؟

مثال‌ها