faire

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

فعل · اسم · /\fɛʁ\/

Conjugaison du verbe faire

فعل

  1. ساختن، درست کردن (هر چیز مادی)
  2. آماده کردن غذا، پختن آن.
  3. پدید آوردن، آفریدن (اثر فکری و هنری)
  4. انجام دادن، به جا آوردن
  5. (در نقل قول) گفتن
  6. صدا درآوردن (حیوان، دستگاه)
  7. دادن، بخشیدن
  8. برانگیختن، به بار آوردن
  9. تمرین کردن، انجام دادن.
  10. (عامیانه) کش رفتن؛ جیب زدن
  11. داشتن در حوزه حرفه‌ای یا در محدوده محصولات عرضه‌شده برای فروش.
  12. پیمودن (مسیر، مسافت)
  13. (اندازه، سایز) بودن: faire du 38 = سایز ۳۸ بودن
  14. مرتب کردن، آماده کردن: faire le lit = تخت را مرتب کردن
  15. آرایش کردن؛ گریم کردن
  16. جمع کردن، فراهم آوردن (پول و مانند آن)
  17. پرداختن به، مشغول شدن به
  18. به جا آوردن، رعایت کردن (وظیفه، آیین)
  19. گذراندن (دوره، خدمت، تحصیل)
  20. پروردن، ساختن (آدم از کسی)
  21. (جمع و ترکیب) شدن: deux et deux font quatre = دو و دو می‌شود چهار
  22. جوهر و ذاتِ چیزی بودن
  23. سببِ نتیجه‌ای بودن
  24. ادا درآوردن، وانمود کردن
  25. جلوه دادن، به نظر رساندن
  26. بودن، حضور داشتن در جایی.
  27. بدل کردن به، ساختن از
  28. به کار گرفتن، استفاده کردن از
  29. فعلِ جانشین، برای پرهیز از تکرار فعل پیشین
  30. نباید با ساختار فعل جایگزین اشتباه گرفت؛ faire معنای اجرا کردن را حفظ می‌کند.
  31. تأمین کردن، ذخیره‌سازی کردن.
  32. (پزشکی، گفتاری) گرفتن، مبتلا شدن: faire une grippe = آنفولانزا گرفتن
  33. انجام دادن آنچه دستور داده شده.
  34. (گفتاری) جنگیدن در، جبهه رفتن به
  35. (گفتاری) گشتن، دیدن (شهر، موزه)
  36. عمل کردن، دست به کار شدن
  37. مناسب بودن، اثر خوشایندی داشتن.
  38. (گفتاری، بهداشتی) قضای حاجت کردن
  39. کارگر افتادن، اثر کردن
  40. شدن؛ درآمدن به (حرفه، دین): se faire vieux = پیر شدن
  41. نشان‌دهنده چیزی که انسان به خود اجازه می‌دهد یا بر خود تحمیل می‌کند.
  42. (se faire à) خو گرفتن به، عادت کردن به
  43. شکل گرفتن.
  44. پدید آمدن، ایجاد شدن.
  45. ممکن بودن، اتفاق افتادن.
  46. رسم بودن، متداول بودن
  47. (عامیانه، جنسی) با کسی خوابیدن
  48. (عامیانه، se le faire) حسابِ کسی را رسیدن
  49. (غیرشخصی) بیان وضع هوا: il fait froid = هوا سرد است
  50. (غیرشخصی) بیان حال‌وهوای جایی: il fait bon ici = اینجا دل‌چسب است
  51. سبب شدن: ça fait peur = آدم را می‌ترساند
  52. (ça fait + مدت زمان) گذشتنِ زمان را می‌رساند: خیلی وقت است = Ça fait longtemps
  53. اتفاق افتادن.
  54. مناسب بودن.
  55. (غیرشخصی، se faire) شدن: Il se fait tard = دیگر دیر شده
  56. (سببی، faire + مصدر) واداشتن، سبب شدن: faire venir = خبر کردن
  57. (عامیانه، توهین‌آمیز) عبارت‌های ردکردن: دست از سرم بردار
  58. دوام آوردن، کفاف دادن
  59. اهمیت داشتن برای کسی؛ در پرسشِ اعتراضی: به شما چه مربوط است؟

اسم

  1. شیوه و دستِ هنرمند؛ نحوهٔ اجرا

مثال‌ها