rouler

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

فعل · /\ʁu.le\/

Conjugaison du verbe rouler

فعل

  1. غلتاندن؛ چیزی را با چرخاندن به جلو بردن
  2. (چشم) در کاسه گرداندن
  3. غلتان پیش رفتن؛ مانندِ غلتیدن جلو آمدن
  4. در سر پروراندن؛ اندیشیدن
  5. با چرخ‌دستی بردن؛ با وسیلهٔ چرخ‌دار حمل کردن
  6. (عامیانه) در بحث حریف را زمین زدن
  7. سرِ کسی کلاه گذاشتن؛ گول زدن
  8. لوله کردن؛ پیچیدن
  9. (سیگار) پیچیدن؛ توتون را در کاغذ لوله کردن
  10. با غلتک یا وردنه صاف کردن
  11. rouler sa bosse: آواره گشتن و جایی بند نشدن
  12. غلتیدن؛ چرخ‌خوران پیش رفتن
  13. در گردش بودن؛ چرخیدن
  14. بر جای خود چرخیدن، بی‌آنکه پیش برود
  15. (با چرخ) حرکت کردن؛ راه رفتن
  16. با خودرو رفتن؛ رانندگی کردن
  17. آواره گشتن؛ جایی بند نشدن
  18. غرش کردن؛ صدای پیوستهٔ غلتان دادن
  19. (دربارهٔ گفت‌وگو) بر سرِ چیزی بودن
  20. l'affaire roule sur lui: کار بر دوشِ او است؛ اختیارِ اصلی دستِ اوست
  21. (کشتی) تلوتلو خوردن؛ پی‌درپی به چپ و راست کج شدن
  22. (عامیانه) نزدیک شدن به؛ رو به چیزی رفتن
  23. راه افتادن؛ پیش رفتن
  24. (ترافیک) روان بودن
  25. (چوب) ترکِ حلقه‌ای برداشتن
  26. با چرخ جلو بردن
  27. (تحقیرآمیز) دست‌به‌دست شدن؛ پیاپی شریکِ جنسی عوض کردن
  28. (خوابیده) این‌سو و آن‌سو غلتیدن
  29. (ضمیری) سراپا در چیزی غرق شدن

مثال‌ها