کسی را با زور، خشونت اخلاقی یا تهدید به کاری برخلاف میلش وادار کردن.
وادار کردن به دادن یا انجام دادن چیزی.
با ملاحظهای به پرهیز از کاری یا خودداری از چیزی وادار کردن.
مثالها
[…], Bédouin, vêtu d’un pantalon de gendarme, d’un habit rouge, coiffé d’un bicorne et nanti de sa hallebarde de suisse, vint le prendre à son banc, et, de force, le contraignit à se mettre à genoux au milieu de la nef. — […]، بدوئن، پوشیده از شلوار ژاندارم، کت قرمز، کلاه دوگوشی بر سر و مجهز به هالبرد سوئیسیاش، آمد او را از نیمکت گرفت و با زور او را وادار کرد در وسط شبستان زانو بزند.
Puisqu’il ne faut jamais mentir, alors il faut mentir de temps en temps : l’obligation d’être véridique à tout prix contraint à mentir quand la vérité elle-même est plus fallacieuse que le mensonge. — چون هرگز نباید دروغ گفت، پس گاهی باید دروغ گفت: الزام به راستگو بودن به هر قیمتی، وقتی خود حقیقت فریبندهتر از دروغ است، به دروغ گفتن وادار میکند.
Une fois même, il bondit si haut et avec une telle rapidité qu’il fut, avec tout l’équipage, pris du mal des montagnes et contraint de redescendre. — حتی یک بار، آنقدر بالا و با چنان سرعتی پرید که با تمام خدمه دچار بیماری کوهستان شد و مجبور به فرود آمدن گردید.
J’enverrai les huissiers pour le contraindre. — مأموران را میفرستم تا او را وادار کنم.
Après la guerre, le traité de Versailles avait alors contraint l’Allemagne à céder ses colonies aux nations vainqueurs. — پس از جنگ، پیمان ورسای آلمان را وادار کرد مستعمراتش را به کشورهای پیروز واگذار کند.
Contraindre quelqu’un pour les dépens du procès, pour une dette. — کسی را برای هزینههای دادرسی، برای یک بدهی وادار کردن.