compter

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

فعل · /\kɔ̃.te\/

Conjugaison du verbe compter

فعل

  1. شمردن، شمارش کردن (تعیین شمار یا مقدار)
  2. حساب کردن، محاسبه کردن
  3. اعداد را پشت سر هم شمردن
  4. خِسّت به خرج دادن، سفت گرفتن
  5. مقداری را زیاد شمردن؛ (روزها و ساعت‌ها را) شمردن
  6. مبلغی را به کسی پرداختن
  7. چیزی را به حساب کسی گذاشتن، تاوانش را از او خواستن
  8. نشان کردن، رقم زدن
  9. کسی یا چیزی را در شمار دیگران آوردن
  10. در حساب یا فهرستی به شمار آوردن
  11. در بر داشتن، شامل بودن
  12. به حساب آمدن، به شمار آمدن
  13. حساب خود را با کسی تسویه کردن
  14. (compter avec) حساب کسی یا چیزی را کردن، آن را به حساب آوردن
  15. قصد داشتن، در نظر داشتن؛ گمان کردن
  16. اهمیت داشتن، به حساب آمدن

مثال‌ها