چیزی را به حساب کسی گذاشتن، تاوانش را از او خواستن
نشان کردن، رقم زدن
کسی یا چیزی را در شمار دیگران آوردن
در حساب یا فهرستی به شمار آوردن
در بر داشتن، شامل بودن
به حساب آمدن، به شمار آمدن
حساب خود را با کسی تسویه کردن
(compter avec) حساب کسی یا چیزی را کردن، آن را به حساب آوردن
قصد داشتن، در نظر داشتن؛ گمان کردن
اهمیت داشتن، به حساب آمدن
مثالها
Des joueurs de belote, assis au fond d'une buvette, comptaient leurs points parmi les rires, les plaisanteries, les grosses bourrades, […]. — بلوتبازها ته یک آبجوفروشی نشسته بودند و میان خنده و شوخی و تنههای محکم امتیازهایشان را میشمردند […].
Onze heures sonnaient à Saint-Germain-l’Auxerrois. Maurevel compta l’un après l’autre chaque battement de marteau qui retentissait vibrant et lugubre dans la nuit, […]. — ساعت یازده در کلیسای سنژرمنلوکسروا نواخته شد. مورول یکییکی ضربههای چکش را شمرد که لرزان و غمانگیز در شب میپیچید […].
Mon bide a fait un gros bruit creux, j'avais une super dalle. En comptant vite fait, je me suis rendu compte que ça faisait bien deux ou trois jours que j'avais rien bouffé. — شکمم قار و قور بلندی کرد؛ سگگرسنه بودم. سرانگشتی که حساب کردم دیدم دو سه روزی میشود چیزی نخوردهام.
Il sait lire, écrire et compter. — خواندن و نوشتن و حساب کردن بلد است.
Voyons ce que vous avez reçu, ce que vous avez dépensé, il faut compter. — ببینیم چه گرفتهاید و چه خرج کردهاید؛ باید حساب کرد.
Ce n’est pas le tout que de compter, il faut payer. — تنها حساب کردن کافی نیست، باید پرداخت.