بازشو یا دهانه در دیوار؛ فضایی که ساختمان آن را نگرفته است
احساسِ خلأ؛ کمبودی که از نبودِ کسان یا کارها میماند
پوچی، بیهودگی، نیستی
(جنگلداری) عرصهٔ بیدرخت
مثالها
Place, espace vide. — مکان، فضای خالی.
Ces lieux communs mythologiques et ce cliquetis de mots sonores, mais à peu près vides de sens, plurent au roi Sighebert et à ceux des seigneurs Francs qui, comme lui, comprenaient quelque peu la poésie latine. — این کلیشههای اساطیری و این صدای کلمات پرطنین اما تقریباً خالی از معنا، پادشاه سیگبرت و آن دسته از اشراف فرانک را که مانند او کمی شعر لاتین را درک میکردند، خوشحال کرد.
La bouteille est à moitié vide. — بطری نیمه خالی است.
Le théâtre, la scène est vide, reste vide se dit lorsque, dans le courant d’un acte, il ne reste aucun acteur sur la scène. — میگویند صحنه خالی است یا خالی میماند، وقتی در میانهٔ یک پرده هیچ بازیگری روی صحنه نمانده باشد.
Une scène vide, un acte vide se dit d’une Scène, d’un acte sans événement, sans action, sans incident. — صحنهٔ خالی یا پردهٔ خالی به صحنه و پردهای میگویند که رویداد و کنش و حادثهای در آن نیست.
Par suite de sa définition, un corps est nécessairement non vide. — بنا به تعریفش، هر میدان ناگزیر ناتهی است.