مربع؛ چهارضلعیِ مسطح با چهار ضلعِ برابر و چهار زاویهٔ قائمه.
کرت؛ زمینِ کشتِ چهارگوش که با راهها یا جویها جدا شده است.
(ریاضی) مجذور، مربع؛ عددی که از ضرب یک عدد در خودش به دست میآید.
(ریاضی) مربع؛ شیء ریاضی حاصل از ضرب یک شیء ریاضی در خودش.
(کهن) یکای مساحت برابر ۱٫۲۹۲۶۲۸ هکتار.
(نظامی) آرایش مربعی؛ گردان یا هنگ پیادهنظام که به شکل مربع آرایش مییابد تا از چهار سو رو به دشمن باشد.
(کشتی) سالن افسران؛ اتاق مشترکی که اتاقکهای افسران گرد آن است.
پاگرد پله؛ پاگردی که آپارتمانها به آن باز میشوند.
(ورق) چهارتایی؛ چهار ورق همارزش.
(کاغذ) قطع «کاره»؛ کاغذی به اندازهٔ ۴۵ × ۵۶ سانتیمتر.
(آرایش مو) مدل باب؛ موی هماندازه که تا شانه میرسد.
(مجازی) حلقهٔ دوستان نزدیک.
(قصابی) راستهٔ دنده؛ تکه گوشت بره یا خوک شامل همهٔ دندهها.
میدانچه؛ باغچهٔ عمومی کوچک، اغلب در وسط میدان.
قطعهٔ ویژهٔ گورستان؛ بخشی از گورستان ویژهٔ درگذشتگان یک دین.
میلگرد چهارگوش؛ شمش نوردشده با مقطع مربع.
(راهآهن) آچار چهارگوش؛ کلیدی با ساقهٔ چهارگوش برای به کار انداختن لوازم واگنهای مسافری.
(راهآهن) علامت توقف مطلق؛ علامتی با دو چراغ قرمز روی هم یا تابلوی چهارگوش شطرنجی سفید و قرمز که نباید از آن گذشت.
(باستانشناسی) خانهای از شبکهبندی کاوش.
(خودمانی) تی پارچهای؛ کهنهٔ ضخیم کفشویی.
(دانشجویی) دانشجویی که سال اول مشترک علوم پزشکی را تکرار میکند.
(دانشجویی) دانشجوی سال دوم کلاسهای آمادگی مدارس عالی.
پنیر چهارگوش.
(نشانشناسی، نادر) نقش مربع؛ مربعی که بر یک ضلع نهاده شده است.
صفت
به شکلِ مستطیلی که همهٔ ضلعهایش برابر است
چهارگوش.
که مربوط به carré (عدد حاصل از ضرب عددی در خودش) است.
چهارشانه و ورزیده، در وصفِ مرد، هیکل و سیمای او
که در باورهای خود راست و استوار است و از آنها برنمیگردد
در وصفِ مدلِ موی زنانهای که تنها چهارگوشِ صورت را باز میگذارد و با نامِ coupe à la Jeanne d’Arc رواج یافت
جنبه تنش شدید.
مثالها
Il y avait foule. Derrière la haie de soldats qui s’effrangeaient devant le carré réservé à l’échafaud commença à s’élever un brouhaha. — جمعیت زیادی بود. پشت صف سربازانی که جلوی مربع اختصاصیافته به داربست شروع به پراکنده شدن کردند، غوغایی برخاست.
Autrefois, un rectangle était appelé un carré long. — در گذشته، یک مستطیل مربع بلند نامیده میشد.
L’aire d’un carré se calcule en multipliant la longueur d’un côté par lui-même. — مساحت یک مربع با ضرب طول یک ضلع در خودش محاسبه میشود.
Elle vivait seule de quelques carrés de terre que les gens du village cultivaient pour elle depuis la mort de son mari. — او تنها با چند مربع زمین زندگی میکرد که مردم روستا از زمان مرگ شوهرش برای او کشت میکردند.
Il bêchait ses carrés, les ensemençait à nouveau, comme ces gens tout près de la mort qui aiment à faire des projets pour tromper leurs craintes. — او مربعهایش را بیل میزد و دوباره بذر میپاشید، مانند کسانی که نزدیک مرگ هستند و دوست دارند برای فریب ترسهایشان برنامه بریزند.
Ajoutez une bougerie qui ne sert guère, hélas ! un petit jardin où la ménagère plante autour des carrés de choux et d’oignons quelques pieds de dahlias, de glaudinettes et de reines-marguerites ; vous aurez le domaine d’un paysan lorrain, […]. — یک «بوژری» هم اضافه کنید که افسوس! چندان به کار نمیآید، و باغچهٔ کوچکی که زن خانهدار دور کرتهای کلم و پیاز چند بوته کوکب، گلایل و مینا میکارد؛ این میشود ملک یک دهقان لورنی، […].