طرزِ فکر؛ شیوهٔ همیشگیِ اندیشیدنِ یک فرد یا یک فرهنگ
فکر، نکته؛ حاصلِ کارِ اندیشه
تأمل؛ خیال و رؤیا
فکر کردن به کسی یا چیزی؛ یادِ کسی
آموزه؛ دیدگاه، باور، طرزِ فکر
قصد، نقشه، نیّت، ایده
(ادبی، جمع) تأملات؛ مجموعهٔ نکتههای پراکنده و ناپیوسته
صفت
صورتِ مؤنثِ مفردِ صفتِ «اندیشیده»
مثالها
La pensée est le propre, l’essence de l’esprit. — اندیشه ویژگی خاص و جوهره ذهن است.
La pensée est le plus bel attribut de l’être humain. — اندیشه زیباترین ویژگی انسان است.
La dignité de l’homme réside dans la pensée. — وقار انسان در اندیشه او نهفته است.
Ce n'est rien d'ordonner des actes, si préalablement on n'est pas maître des pensées ; pour gouverner le monde des corps, il faut dominer celui des esprits. — فرمان دادن به کارها بیهوده است اگر پیش از آن بر اندیشهها چیره نباشی؛ برای فرمانروایی بر جهانِ تنها باید بر جهانِ ذهنها چیره شد.
Il suffisait que des locataires de la maison déménageassent pour qu'elle ne dormît plus et souffrît autant que si on l'eût privée de tout. La pensée qu'on allait et venait près d'elle, qu'on était content de partir ou de s'installer, lui était intolérable. — کافی بود مستاجران خانه جابجا شوند تا دیگر نخوابد و رنج ببرد انگار همه چیز از او گرفته شده. اندیشه اینکه کسی نزدیکش رفت و آمد میکند، از رفتن یا ساکن شدن راضی است، برایش غیرقابل تحمل بود.
Je vous laisse à vos pensées. — شما را با اندیشههایتان تنها میگذارم.