ثابت؛ در برابرِ درآمدِ متغیر و گاهبهگاه، مثلاً حقوقِ ثابت.
در مورد ترکیباتی که فقط در دماهای بالا قابل جداسازی یا تبخیر هستند. قبلاً در مورد گازهای دائمی (که قابل مایع شدن نبودند) گفته میشد.
در طالعبینی، ثابت؛ دربارهٔ برجهایی که با میانهٔ فصل همزماناند.
اسم
حقوقِ ثابت؛ درآمدِ پایه در برابرِ پورسانت و اجزای متغیرِ دستمزد.
صوت
فرمان نظامی که درجهدار به سربازان میدهد تا بیحرکت بمانند.
مثالها
Nous sommes passés de la génération du téléphone qui était toujours fixe à la génération qui fixe toujours le téléphone. — ما از نسل تلفن که همیشه ثابت بود به نسلی رسیدهایم که همیشه تلفن را ثابت میگیرد.
Point fixe. — نقطه ثابت.
Le siège de la douleur était fixe. — محل درد ثابت بود.
Un prix fixe. — یک قیمت ثابت.
Vendre à prix fixe. — فروش به قیمت ثابت.
Chaque année aussi elle venait me voir à Paris, m’emmenant dîner dans de sales restaurants à prix fixe, d’où je sortais malade pour trois jours, […] — هر سال هم او به پاریس میآمد مرا ببیند و مرا به رستورانهای کثیف با قیمت ثابت میبرد، که از آنجا سه روز بیمار بیرون میآمدم، […]