couleur

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

اسم · /\ku.lœʁ\/

اسم

  1. رنگ؛ ویژگیِ دیداریِ نور که از پخشِ طول‌موج‌های آن پدید می‌آید
  2. رنگِ ماده؛ ویژگیِ دیداری که از جذبِ بخشی از نورِ سفید پدید می‌آید
  3. آنچه سفید یا سیاه نیست؛ رنگی
  4. (کهنه) دربارهٔ دورگه‌ها، برای جدا کردنشان از سفیدپوستان و سیاه‌پوستان
  5. (در نشان‌شناسی) رنگی که نه فلز است و نه پوست؛ گاه «میناکاری» نامیده می‌شود
  6. رنگِ شاد و روشن، در برابرِ سیاه و خاکستری
  7. مادهٔ رنگی؛ رنگ (برای رنگ کردن)
  8. رنگ‌وبویِ سخن؛ سبک و تعبیرهایی که برای نویسنده حکمِ پالت را برای نقاش دارند
  9. ظاهر و رنگی که کارها بسته به شرایط می‌گیرند
  10. گرایش و رنگِ سیاسیِ یک عقیده
  11. بهانه و ظاهرسازی برای پوشاندنِ دروغ یا کارِ بد
  12. رنگِ چهره که نشانهٔ حال یا تندرستی است
  13. رنگِ مو (رنگ کردنِ مو در آرایشگاه)
  14. خالِ ورق در بازیِ فرانسوی: دل (♥)، خشت (♦)، گشنیز (♣) یا پیک (♠)
  15. فلاش؛ دستی با پنج ورقِ هم‌خال
  16. رنگِ پوست، در دسته‌بندیِ آدمیان به سفید، سیاه و زرد
  17. رنگین‌پوست؛ پوستی جز سفید
  18. (فیزیک) بارِ رنگیِ کوارک‌ها و پادکوارک‌ها
  19. (در جمع) نشان و رنگِ نمادینِ یک خاندان یا گروه
  20. (در جمع) پرچمِ ملی؛ بیرقِ کشتی
  21. احساسِ روانی-فیزیولوژیکی که از دیدنِ سطحی رنگی پدید می‌آید
  22. ادراکِ رنگ به وسیلهٔ چشم

مثال‌ها