fiancé
واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی
اسم · صفت · /\fi.jɑ̃.se\/
اسم
نامزد؛ کسی که با وعدهٔ زناشویی پایبند شده است.
صفت
نامزدشده؛ که با وعدهٔ زناشویی پایبند است.
مثالها
Il ne parvenait pas à comprendre qu’elle se soit « approprié » le fiancé de sa meilleure amie et se déclara fort déçu de son comportement.
—
او نمیتوانست بفهمد که او «تصاحب» نامزد بهترین دوستش شده و از رفتار او بسیار ناامید اعلام کرد.
Mots liés
confiance
futur
accordé
fiancée
fiancer
fias
fiasco
fiat
fib
fibre
fibré
fibrer
fibres
fibreux
fibrille
fibriller
fibrilleux
fibrine
fibro
fibrome
fibula
fibula
fibule
fibule
ficelage
ficelé
ficeler
ficelier
ficelle
ficelle
ficha
fiche
بخشهای دیگر
دستور زبان فرانسه — درسهای گرامر
۱۰۰۰ واژهٔ پرکاربرد فرانسه
دیکشنری فرانسه به فارسی