gratter

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

فعل · /\ɡʁa.te\/

Conjugaison du verbe gratter

فعل

  1. خراشیدن، تراشیدن؛ برای پاک کردن، زدودن یا صیقل دادن.
  2. با ناخن کاویدن.
  3. جلو زدن؛ از کسی یا چیزی سبقت گرفتن.
  4. به چنگ آوردن؛ اینجا و آنجا چیزی جور کردن.
  5. در امتحان با تقلب‌نامه تقلب کردن.
  6. کار کردن، جان کندن.
  7. تحقیق یا بررسی خود را عمیق‌تر کردن.
  8. خاراندن؛ ناخن یا چیزی مانندِ آن را پی‌درپی و کمی محکم بر جایی از تن کشیدن.

مثال‌ها