پوستِ حیوان را با تان یا تانن عملآوری کردن تا به چرم تبدیل شود و فاسد نشود
خسته کردن، اذیت کردن، آزار دادن.
کتک زدن، زدن.
مثالها
Les peaux sont exportées ou tannées dans le pays pour être converties en babouches, gibecières, etc. — پوستها صادر یا در کشور دباغی میشوند تا به دمپایی، کیسه و غیره تبدیل شوند.
Tanner le cul, les fesses, le cuir de quelqu’un. — دباغی کردن کون، باسن، پوست کسی.
On lui avait infligé huit jours (…) pour s'être fait tanner le cuir par un gars qu'il ne voulait pas nommer. — به او هشت روز تحمیل کرده بودند (…) به خاطر اینکه پوستش توسط پسری که نمیخواست نام ببرد دباغی شده بود.
Anthony le tannait depuis des jours pour aller faire un tour du côté de la plage des culs-nus, qu’on avait d’ailleurs baptisé ainsi par excès d’optimisme, parce qu’on n’y voyait guère que des filles topless, et encore. — آنتونی از چند روز پیش او را اذیت میکرد تا به سمت ساحل برهنهها بروند، که به هر حال به خاطر خوشبینی بیش از حد چنین نامیده شده بود، چون آنجا به ندرت جز دختران تاپلس دیده میشد، و آن هم.
Le cheval maintenant hennissait à la tremblade : on le tannait à coups de pied dans le ventre. — اسب حالا در لرزش هنیه میکرد: با لگد به شکمش کتک میخورد.