tout

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

صفت · قید · ضمیر · اسم · /\tu\/

صفت

  1. همه؛ تمام؛ سراسر
  2. پیش از اسم (با یا بدون حرف تعریف، صفت اشاره یا ملکی) به کار می‌رود
  3. پیش از نام خاص نیز به کار می‌رود
  4. پیش از واژه‌های اشاره مانند ceci و cela و نیز ce que، ce qui، ceux qui و celles qui هم به کار می‌رود
  5. به‌صورت مسند پس از فعل نیز به کار می‌رود
  6. هر؛ هر گونه

قید

  1. کاملاً؛ تماماً؛ یکسره
  2. دقیقاً؛ بسیار دقیق
  3. ساخت «en + وجه وصفی» (ژروندیف) را تقویت می‌کند تا هم‌زمانی دو کار برجسته شود
  4. پیش از صفت یا اسم و به دنبال آن que، بیانگر تقابل یا تضاد است (هر قدر هم که…)
  5. خیلی

ضمیر

  1. (مفرد) همه چیز، هر چیزی
  2. همه، همهٔ مردم، تمامِ افرادِ یک جمع
  3. (جمع) همهٔ کسان یا چیزهایی که همین حالا از آن‌ها سخن رفت
  4. (جمع) برای تأکید بر تمامیتِ ضمیرِ شخصیِ پیش از خود
  5. (مفرد) کل، تمامیت، همه چیز
  6. (ادبی) همهٔ مردم؛ تمامِ آدمیان

اسم

  1. کل؛ مجموع اجزا؛ چیزی بخش‌پذیر که یکجا در نظر گرفته شود
  2. کل مجموع، پس از برشمردن چند چیز؛ همهٔ موارد روی‌هم
  3. نکتهٔ اصلی؛ مهم‌ترین بخش
  4. «کل» در چیستان هجایی (شاراد)؛ خودِ واژهٔ کامل
  5. (در نشان‌شناسی) زمینهٔ سپر و نقش‌های آن، هنگامی که نقش دیگری روی همهٔ آن می‌نشیند
  6. (در قمار) دست سوم پس از دست اول و دست برگشت، با شرطی برابرِ مجموع دو دست پیشین

مثال‌ها