remonter

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

فعل · /\ʁə.mɔ̃.te\/

Conjugaison du verbe remonter

فعل

  1. دوباره بالا رفتن، از نو بالا رفتن
  2. بازگشتن به جایی که آدم از آن پایین آمده بود
  3. (دربارهٔ چیزها) بالا آمدن، به نقطهٔ پیشین بازگشتن
  4. پس از سرازیری، سربالا رفتن
  5. به‌سوی شمال رفتن
  6. (دربارهٔ نرخ و سهام) بالا رفتن، ارزشِ از دست رفته را بازیافتن
  7. (دربارهٔ درد و خلط) از اندام‌ها به‌سوی قلب بازگشتن
  8. در خلافِ جریان پیش رفتن
  9. به‌سوی سرچشمهٔ رودخانه رفتن، با قایق یا از کنارِ ساحل
  10. در سخن یا روایت، کار را از دورتر آغاز کردن
  11. چیزی را از سرچشمه و آغازش نگریستن
  12. قدمت داشتن، به گذشته بازگشتن
  13. رد را گرفتن و به سرمنشأ رسیدن
  14. (گذرا) از نو بالا رفتن از چیزی
  15. چیزی را که پایین آمده بود، از پایین به بالا پیمودن
  16. مسیری را در خلافِ جریانِ آب پیمودن
  17. خلافِ جریان قایق راندن
  18. در کنارِ رودخانه و به‌سوی سرچشمه‌اش رفتن
  19. دوباره بالا بردن؛ چیزی را به جایی که از آن پایین آمده بود بازگرداندن
  20. کوک کردنِ ساعت؛ فنرِ سازوکار را از نو کشیدن
  21. روحیه دادن؛ آنچه در جانِ کسی فروافتاده بود را برکشیدن
  22. جان تازه دادن، سرِ حال آوردن
  23. با افزودنِ الکل، درجهٔ الکلِ نوشیدنی را بالا بردن
  24. چیزی را که باز شده بود، از نو سرهم کردن
  25. رکابِ نو گذاشتن برای نگین
  26. با قطعه‌های نو مجهز کردن
  27. اسبِ نو رساندن؛ اسبِ تازه خریدن
  28. از نو به راه انداختن، به کار و رونق بازگرداندن
  29. گزارش دادن و به مقامِ بالاتر یا سامانهٔ راهبری ارجاع دادن
  30. نمایشی را از نو بر صحنه بردن
  31. دوباره پر کردن، از نو موجودی رساندن
  32. آنچه ته کشیده بود را برای خود از نو تهیه کردن
  33. بالا کشیدن، برکشیدن؛ بالا آوردن
  34. دوباره مسلح کردن؛ سازوکارِ حفاظتیِ عمل‌کرده را به کار بازگرداندن

مثال‌ها