بازیابی قدرت، احیا کردن، روحیه دادن، هم در معنای جسمی یا پزشکی و هم در معنای روحی. (تقویت کردن، تسلی دادن)
دلداری دادن در هنگام غم و اندوه. (تسلی دادن)
مثالها
Platon, le divin Platon, n'était en verve que lorsqu'il était en pointe de vin. Ennius ne travaillait jamais à son poème héroïque, que Bacchus ne l’eût réconforté, et Alcée n'écrivait ses tragédies que lorsqu'il était ivre. — افلاطون، افلاطون الهی، فقط وقتی در اوج شراب بود، در حال و هوای مناسب قرار میگرفت. انیوس هرگز روی شعر حماسیاش کار نمیکرد مگر اینکه باخوس او را تقویت کرده باشد، و آلکه تراژدیهایش را فقط وقتی مست بود مینوشت.
Vos bonnes paroles m’ont réconforté à l’heure du découragement. — سخنان خوبتان در لحظه ناامیدی مرا دلداری داد.
Il fut longtemps à se réconforter. — مدتها طول کشید تا خودش را دلداری دهد.
Toujours penchée sur le grabat des âmes, Elle lavait les plaies, pansait les blessures, réconfortait les défaillantes langueurs des conversions. — همیشه خمشده بر تخت روحها، زخمها را میشست، جراحات را پانسمان میکرد و ضعفهای ناتوانکننده نوکیشان را دلداری میداد.
Elle restait là où elle était, immobile, inconsolable et comme une chiffe aux mains des bonnes femmes qui s'efforçaient de la réconforter. — او همانجا که بود، بیحرکت، تسلیناپذیر و مانند پارچهای در دست زنان خوب که تلاش میکردند دلداریاش دهند، ماند.
Voilà qui va réconforter les mourants, car la délégation au grand complet visite maintenant les deux salles où sont entassés les cholériques. — این دلداریدهنده مردگان خواهد بود، زیرا هیئت کامل اکنون از دو سالنی که وباگرفتگان در آن انباشته شدهاند، بازدید میکند.