چیزی که باعث انزجار و حالت تهوع میشود (چندشآور / حالبههمزن).
چیزی که باعث نفرت و بیزاری میشود (نفرتانگیز).
چیزی که باعث ناامیدی و بیزاری میشود (دلسردکننده).
اسم
شخصی که باعث نفرت، انزجار یا ناامیدی میشود (آدم نفرتانگیز).
فعل
اسم فاعل (وجه وصفی حال) از فعل dégoûter (مشمئزکننده).
مثالها
Plaie dégoûtante. — زخمِ چندشآور.
Malpropreté dégoûtante. — کثیفیِ نفرتانگیز.
J’achève de vivre, en robe de chambre, dans l’appareil des grands malades incurables, au fond d’un fauteuil à oreillettes où ma mère a attendu sa fin ; assis, comme elle, près d’une table couverte de potions, mal rasé, malodorant, esclave de plusieurs manies dégoûtantes. — زندگیام را در لباس خانه، در وضعیت بیماران بزرگ لاعلاج، در عمق صندلی راحتی با گوشه، جایی که مادرم منتظر پایانش بود، به پایان میرسانم؛ مانند او، کنار میزی پر از معجونها نشستهام، بدتراشیده، بدبو، برده چندین عادت حالبههمزن.
Car enfin il ne m’emballe pas, moi, ce raplati de Karfeck et il est un peu dégoûtant, ce vieux qui guigne tout le temps les mollets de Clotte. — بالاخره، این کارفک لهشده مرا مجذوب نمیکند و این پیرمردی که همیشه به ساق پاهای کلوت چشم میدوزد کمی حالبههمزن است.
Le charlatanisme des saints-simoniens fut aussi dégoûtant que celui de Murat ; d’ailleurs l’histoire de cette école est inintelligible quand on ne la rapproche pas des modèles napoléoniens. — شارلاتانیسم سنسیمونیها به اندازه شارلاتانیسم مورات حالبههمزن بود؛ علاوه بر این، تاریخ این مکتب وقتی با الگوهای ناپلئونی مقایسه نشود غیرقابل فهم است.
Il arrive bien des choses dégoûtantes dans la vie. — چیزهای حالبههمزن زیادی در زندگی اتفاق میافتد.