مرد ساده و کمهوش که اجازه میدهد بر او تسلط یابند و فریب بخورد.
مرد سالخورده.
مرد عادی یا روستایی، بهویژه دهقان (از نظر وضعیت اجتماعی).
مرد شجاع که از مسئولیتهایش فرار نمیکند.
تصویرِ ساده و خلاصهای از یک انسان، با نقاشی، دستسازه یا دیگر روشهای هنری
نامی که افسران و درجهداران به زیردستان خود میدهند.
یکی از نامهای محلی گیاه مولن (Verbascum thapsus L.).
صفت
ساده و خدمترسان.
مثالها
Ce mot de bonhomme, dit à ce personnage si haut placé dans l’administration, et qui peint admirablement l’audace avec laquelle ces créatures ravalent les plus grandes existences, laissa le baron cloué par les pieds. — این کلمه «سادهدل» که به این شخصیت بسیار بلندمرتبه در اداره گفته شد و جسارت این موجودات را در تحقیر بزرگترین وجودها به زیبایی نشان میدهد، بارون را میخکوب کرد.
Il fallait voir, le jeudi 10 décembre 1896, tous ces pauvres petits bonhommes et toutes ces pauvres petites bonnes femmes, esthètes infortunés des deux sexes qui, l’œil noyé, tendaient le cou et ouvraient à demi la bouche pour communier en l’honneur d’Ubu. — باید دید در پنجشنبه ۱۰ دسامبر ۱۸۹۶، همه این مردکهای بیچاره و زنکهای بیچاره، زیباییشناسان بدبخت هر دو جنس که با چشمان غرق، گردن دراز میکردند و دهان نیمهباز داشتند تا در تجلیل اوبو شریک شوند.
On l’eût même pris pour un bonhomme sans la spiritualité de son regard. — حتی او را یک سادهدل میگرفتند اگر نه به خاطر معنویت نگاهش.
Le bonhomme se porte encore bien. — پیرمرد هنوز خوب سرپاست.
Un vieux bonhomme. — یک پیرمرد سادهدل.
Le bonhomme Lefebvre ne me permit pas de descendre ailleurs que dans sa maison, où il me montra la chambre de son neveu, les livres et tous les objets qui lui avaient appartenu. — پیرمرد لوفور به من اجازه نداد جز در خانهاش پیاده شوم، جایی که اتاق برادرزادهاش، کتابها و همه اشیایی که به او تعلق داشت را به من نشان داد.