عادت بدی که اسبها و حیوانات شاخدار پیدا میکنند. (تیک در حیوانات)
نوعی انقباض تشنجی برخی از ماهیچهها، به ویژه صورت، که برخی افراد به آن مبتلا هستند. (تیک عصبی)
عادتهای کم و بیش مضحکی که فرد بدون اینکه متوجه شود پیدا کرده است. (عادت رفتاری، تیک)
مثالها
Est encore attaché court et à deux longes, celui qui a le tic de l’ours, pour éviter le balancement de la tête. — کسی که تیک خرس دارد هنوز کوتاه و با دو طناب بلند بسته شده است تا از تاب خوردن سر جلوگیری شود.
Le tic se propage souvent par imitation. — تیک اغلب از طریق تقلید منتقل میشود.
Il a un tic, une espèce de tic. — او یک تیک دارد، نوعی تیک.
Il a un tic dans les yeux, dans la bouche. — او یک تیک در چشمها، در دهان دارد.
Il avait le tic de cligner des yeux, ce qui faisait croire à ses interlocuteurs qu’il leur adressait des signes d’intelligence. — او تیک چشمک زدن داشت که باعث میشد مخاطبانش فکر کنند او به آنها نشانههای هوشیاری میدهد.
Il rajusta sur sa tête le shako couvert de toile cirée, et il donna ce coup d’épaule que personne ne peut se représenter s’il n’a servi dans l’infanterie, ce coup d’épaule que donne le fantassin à son sac pour le hausser et alléger un moment de son poids ; c’est une habitude du soldat qui, lorsqu’il devient officier, devient un tic. — او شاکوی پوشیده از بوم مومزده را روی سرش تنظیم کرد و آن حرکت شانه را انجام داد که هیچکس نمیتواند آن را تصور کند مگر اینکه در پیادهنظام خدمت کرده باشد، آن حرکت شانهای که سرباز به کولهپشتیاش میدهد تا آن را بالا ببرد و برای لحظهای وزن آن را سبک کند؛ این عادت سرباز است که وقتی افسر میشود به یک تیک تبدیل میگردد.