remettre

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

فعل · /\ʁə.mɛtʁ\/

Conjugaison du verbe remettre

فعل

  1. چیزی را سرِ جای پیشینش گذاشتن؛ برگرداندن
  2. دوباره گذاشتن؛ از نو در جایی قرار دادن
  3. به جا آوردن؛ کسی را شناختن
  4. بازگرداندنِ کسان یا چیزها به حالت پیشینشان
  5. آشتی دادنِ کسانی که با هم قهر بوده‌اند
  6. جا انداختنِ عضو، استخوانِ دررفته یا شکسته
  7. سلامت را بازگرداندن؛ دوباره نیرو بخشیدن
  8. آرام کردن؛ دلگرمی دادن و از پریشانی و ترس بیرون آوردن
  9. چیزی را به دستِ صاحبش یا کسی که برای او فرستاده شده سپردن؛ تحویل دادن
  10. سِمَت یا امتیازی را به دستِ کسی که اختیارش با اوست واگذار کردن؛ استعفا دادن
  11. به امانت سپردن؛ به مراقبت و احتیاطِ کسی وانهادن
  12. تحویل دادن به مأمورانِ مربوط؛ سپردن به مقامِ مسئول
  13. بخشیدنِ چیزی به کسی که حقِ مطالبه‌اش را داشتیم؛ چشم‌پوشی از طلب
  14. آمرزیدن؛ گناه را بخشیدن
  15. به تعویق انداختن؛ به وقتِ دیگری موکول کردن
  16. وادار کردن به از سر گرفتنِ درس، آموزش یا تمرین
  17. از سر گرفتن؛ در ورزش، تکرارِ ضربه یا امتیاز
  18. در مسابقهٔ یورتمه، بازگرداندنِ اسبی که از یورتمهٔ منظم بیرون زده به همان گام
  19. بالا آوردن؛ استفراغ کردن
  20. دوباره به کاری پرداختن؛ از سر گرفتن
  21. چیزی یا کسی را به یاد آوردن؛ به خاطر آوردن
  22. به حال آمدن؛ بازیافتنِ نیرو، سلامت و آرامش پس از بیماری یا پریشانی
  23. با کسی آشتی کردن؛ رابطه را از سر گرفتن
  24. خود را به دستِ کسی سپردن و به هر چه او صلاح بداند تن دادن
  25. تسلیم شدن؛ خود را به تقدیر واگذاشتن
  26. کار را به کسی واگذاشتن و به گفته یا کردهٔ او تن دادن
  27. پس از پرواز جایی نشستن (دربارهٔ کبک)
  28. رو به بهبود رفتنِ هوا؛ باز شدنِ هوا
  29. دوباره همان کار را کردن؛ از سر گرفتن (remettre ça)
  30. دورِ تازه‌ای نوشیدنی آوردن

مثال‌ها