dissociation

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

اسم · /\di.sɔ.sja.sjɔ̃\/

اسم

  1. عمل جدا کردن عناصر مرتبط
  2. وضعیت جدا شدن
  3. تجزیه ناقص یک ماده
  4. گسست وحدت روانی به‌ویژه پس از سانحه
  5. بازیافت ترکیب واقعی سیال از مدل‌سازی
  6. جداسازی حمل‌ونقل از مدیریت زیرساخت ریلی

مثال‌ها