لحظهای نیروهای جسمی یا روحی خود را از دست دادن، غش کردن.
ضعیف شدن، کم شدن.
کمبود داشتن، نبودن.
مثالها
J’avais comme une barre à l’estomac, et dans le cerveau quelque chose qui me brûlait. Je fus près de défaillir. — احساس میکردم انگار میلهای در معدهام هست و چیزی در مغزم میسوزد. نزدیک بود غش کنم.
Zaheira se sentit défaillir. Elle s’appuya à un meuble, et baissa les yeux pour ne rien laisser deviner de son trouble. — زهیرا احساس کرد که غش میکند. به یک مبل تکیه داد و چشمانش را پایین انداخت تا از آشفتگیاش چیزی فاش نشود.
Je me disais parfois que, si elle m’invitait chez elle, je défaillerais de joie, mais je n’osais même pas le désirer : elle habitait dans des sphères pour moi aussi lointaines que la cour d’Angleterre. — گاهی به خودم میگفتم که اگر مرا به خانهاش دعوت کند، از شادی غش میکنم، اما حتی جرأت آرزویش را هم نداشتم: او در فضاهایی زندگی میکرد که برای من به دوری دربار انگلیس بود.
Ses forces défaillent tous les jours, commencent à défaillir. — Il se sent défaillir de jour en jour. — نیروهایش هر روز ضعیف میشود، شروع به ضعیف شدن میکند. — او هر روز احساس ضعف میکند.
La seconde qui suivit fut pour Capestang l’effroyable seconde d’épouvante où le cœur défaille. — ثانیهای که پس از آن آمد برای کاپستان ثانیه وحشتناک وحشتی بود که در آن قلب ضعیف میشود.
À qui le désir manque aucun bien ne défaut. — به کسی که آرزو ندارد هیچ خیری کم نیست.