چیزی را بهحکمِ حقی قانونی — یا حقی که چنین ادعا میشود — خواستن؛ مطالبه کردن.
به برخی کارها ملزم کردن، به برخی وظایف وادار کردن (در مورد مسائل اخلاقی).
به طور قاطع لازم بودن.
مثالها
Quand le numéro fut fini, il exigea qu’on jouât une kozatchok. — وقتی شماره تمام شد، خواست که یک کوزاچوک بنوازند.
Vers 1932, les banquiers commencèrent à redouter l'insolvabilité permanente des fermiers. Prenant peur, ils exigèrent le remboursement ou la saisie des gages. — حدود سال ۱۹۳۲، بانکداران شروع به ترسیدن از ورشکستگی دائمی کشاورزان کردند. وحشتزده، بازپرداخت یا توقیف وثایق را خواستند.
L’artiste ne demandait qu’à voir cet homme. Il exigeait même, au besoin, qu’on allât le chercher. — هنرمند فقط میخواست آن مرد را ببیند. حتی اگر لازم بود، خواستار آن بود که او را بیاورند.
De là, on le renvoya aider à l’emmagasinage des bombes dans les soutes du Zeppelin, — besogne qui exigeait un soin minutieux. — از آنجا او را فرستادند تا در انبار کردن بمبها در انبارهای زپلین کمک کند، — کاری که دقت و مراقبت دقیق میطلبید.
Des comtes et des palatins embrassent la vie cénobitique. Or, cette vie exige une austérité décourageante. — برخی کنتها و پالاتینها زندگی صومعهای را میپذیرند. اما این زندگی مستلزم ریاضت دلسردکنندهای است.
Une évidence me pétrifiait : des tâches infinies m’attendaient, j’étais tout entière exigée ; si je me permettais le moindre gaspillage, je trahissais ma mission et je lésais l’humanité. — یک حقیقت مرا متحجر کرده بود: وظایف بیپایانی در انتظارم بود، تمام وجودم مطالبه میشد؛ اگر کمترین هدررفتی را اجازه میدادم، به مأموریتم خیانت کرده و به بشریت آسیب میرساندم.