شیئی که نامش فراموش شده یا نمیخواهیم آن را نام ببریم (چیزمیز/فلان چیز).
چیزی که روی اعصاب است، مثلاً به خاطر صدای آزاردهندهاش.
صفت
کمی دیوانه، عجیب و غریب، خلوضع.
مثالها
Passe-moi le zinzin là, sur la chaise. — آن زینزین را از روی صندلی به من بده.
Un tocquard qui donnait à fond dans tous les zinzins que vendent les camelots sur les boulevards. — یک توکارد که کاملاً در تمام زینزینهایی که دستفروشها در بلوارها میفروشند غرق شده بود.
C’était un très beau phono, tout en chêne épais avec des moulures et des zinzins faits à la main, et par-dessus un grand liseron rouge qui ouvrait une gueule énorme, avec de la dorure, très beau, et c’est de là que sortait la musique, de ce liseron. — این یک فونوی بسیار زیبا بود، تماماً از بلوط ضخیم با قالبها و زینزینهای دستساز، و بالای آن یک پیچک قرمز بزرگ که دهان عظیمی باز میکرد، با طلاکاری، بسیار زیبا، و از آنجا موسیقی خارج میشد، از این پیچک.
Ce que c’est bête les rêves !… Le petit zinzin d’un moustique se transforme en aboiement furieux d’un chien !… — رویاها چقدر احمقانهاند! … زینزین کوچک یک پشه به پارس خشمگین یک سگ تبدیل میشود! …
Me voilà barjo, branque, cinglé, défoncé, tocbombe et zinzin comme pas permis ! — حالا من دیوانه، خل، دیوانه، مست، توکبمب و زینزین مثل اجازهنشدهام!
Abandonnant Longchamp aux fanas du turf, aux zinzins du dada, on prit un autobus qui allait à Paris. — لانگشامپ را به طرفداران turf، به زینزینهای dada واگذار کردند، اتوبوسی گرفتند که به پاریس میرفت.