انجام دادن (معمولاً در جملات منفی به معنی هیچ کاری نکردن).
بیکار ماندن، یا در معنای وسیعتر، کار نکردن، مولد نبودن (ولگردی کردن/بیکار چرخیدن).
مثالها
Il fallait encore gagner du temps mais, cette fois, je perdis pied :
– Hein, dis donc, hé ! au fait, le moine maudit, qu'est-ce qu'il glandait, ce nase, ce radis noir, ce foutu ratichon ? — هنوز باید وقت میخریدیم اما این بار تعادل خود را از دست دادم: — هِی، بگو ببینم، هِی! راستی، آن راهب ملعون، اون دماغ، اون ترب سیاه، اون کشیش لعنتی چیکار میکرد؟
— Le jeune homme ne bouge plus. Il attend près du canal. Qu’est-ce qu’il glande ? Il dort là ou quoi ? — — جوان دیگر تکان نمیخورد. نزدیک کانال منتظر است. چیکار میکنه؟ اونجا خوابیده یا چی؟
Ma daronne m'a avancé la thune pour le billet. Elle aurait fait portnawak pour que je taffe. Portnawak pour que j'arrête de glander à la téci. — مامانم پول بلیت رو جلوتر داد. حسابی دعوا میکرد که برم سر کار. دعوا که ولگردی تو محله رو ول کنم.
Je me contenterais aussi bien d’être un alcoolo, un semi-clodo qu’en a rien à branler, qui glande. — من هم راضی بودم که یک الکلی، یک نیمهولگرد باشم که به هیچ چیز اهمیت نمیدهد، که ول میگردد.