sous
واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی
حرف اضافه · فعل · اسم · /\su\/
حرف اضافه
زیرِ؛ برای نشان دادنِ جای چیزی نسبت به چیزی که بالای آن است و آن را کم یا زیاد میپوشاند
در، درونِ
برای نشان دادنِ جای آبادیای نسبت به آبادیِ بالادست، وقتی هر دو کنارِ یک رودخانهاند؛ پاییندستِ
نشاندهندهٔ زیردستی و وابستگی؛ زیرِ دستِ، تحتِ
دربارهٔ آنچه چیزی را میپوشاند یا پنهان میکند؛ زیرِ، به بهانهٔ
به شرطِ، در ازای، با
نشاندهندهٔ علت؛ زیرِ تأثیرِ، از فرطِ
نشاندهندهٔ دورانی که پادشاهی فرمان رانده یا دولت و نظامی برپا بوده است؛ در زمانِ، در دورانِ
با، روی؛ بهویژه دربارهٔ نرمافزار و سیستمِ عامل
کوتاهشدهٔ «زیرِ تأثیرِ» یا «در چنگِ»؛ بهویژه دربارهٔ مواد مخدر
برای نشان دادنِ فروتر بودنِ چیزی یا کسی نسبت به یک معیار؛ زیرِ حدِ
(در ترکیب) پیشوندی به معنای کمتر از اندازه یا پایینتر از حدِ انتظار؛ کم، فرو
فعل
اولشخص مفرد حال اخباری فعل soudre
دومشخص مفرد حال اخباری فعل soudre
دومشخص مفرد امر فعل soudre
اسم
جمع sou (واحد پول قدیمی فرانسوی)
پول
مثالها
Sous la table.
—
زیرِ میز.
À cent pieds sous terre.
—
صد پا زیرِ زمین.
Par suite des inondations, toute la campagne est sous l’eau.
—
در پیِ سیل، همهٔ دشت و دمن زیرِ آب رفته است.
Mettre une lettre sous enveloppe.
—
نامه را در پاکت گذاشتن.
La Ferté-sous-Jouarre.
—
لا-فرته پاییندستِ ژوآر.
Soisy-sous-Étiolles (ancien nom de Soisy-sur-Seine).
—
سوآزی پاییندستِ اِتیول (نامِ قدیمِ سوآزی-سور-سن).
Mots liés
abri-sous-roche
sous d’heureux auspices
sous la main
sous les yeux de
sous bois
sous couleur de
sous la main de l’autorité
sous la main et autorité de justice
sous le rapport de
sous l’ombre de
sous main
sous prétexte de
sous prétexte que
sous-adressage
sous-affermer
sous-alimentée
sous-alimentée
sous-amendement
sous-barbe
sous-bibliothécaire
sous-caudal
sous-chef
sous-clavier
sous-continent
sous-continent indien
sous-critique
sous-cutal
sous-cutané
sous-cutané
sous-cutanée
sous-délégué
sous-diaconat
sous-diacre
sous-directeur
sous-directrice
sous-dominante
sous-dural
sous-entendre
sous-entendu
sous-entendu
sous-entendus
sous-entendus
sous-estimer
sous-évaluait
sous-évalué
sous-évaluées
sous-exposé
sous-exposées
بخشهای دیگر
دستور زبان فرانسه — درسهای گرامر
۱۰۰۰ واژهٔ پرکاربرد فرانسه
دیکشنری فرانسه به فارسی