اندازه گرفتن؛ کوشش برای شناختن یا تعیینِ مقداری با یک واحدِ سنجش.
متناسب کردن.
با خرد و احتیاط سنجیدن و تنظیم کردن
اندازهای داشتن.
مبارزه کردن با؛ مقایسه کردن با؛ خواستن برابر شدن با.
مثالها
On nomme baromètres des instruments propres à mesurer la pression atmosphérique. Dans les baromètres ordinaires, cette pression est mesurée par la hauteur d’une colonne de mercure dans un tube de verre, comme dans l’expérience de Torricelli ; […]. — به ابزارهایی که مناسب اندازهگیری فشار جو هستند، فشارسنج میگویند. در فشارسنجهای معمولی، این فشار با ارتفاع ستون جیوه در لوله شیشهای اندازهگیری میشود، مانند آزمایش توریچلی؛[…].
— Le ministre mesurera le degré d’adhésion de la population à son plan avant de le mettre en œuvre. — — وزیر پیش از اجرا، درجه پذیرش طرح خود توسط جمعیت را اندازهگیری خواهد کرد.
— Le seul recours contre le temps est de le mesurer à ce double pas, comme ceux qui ont affaire personnellement à lui, les sentinelles, les officiers de quart. — — تنها چاره در برابر زمان، اندازهگیری آن با این گام دوگانه است، مانند کسانی که شخصاً با آن سروکار دارند، نگهبانان، افسران نگهبان.
Mesurer ses dépenses à son revenu, sur son revenu. — هزینههایش را با درآمدش، بر اساس درآمدش متناسب کند.
Mesurer ses entreprises à ses forces. — بنگاههایش را با نیروهایش متناسب کند.
C’était une chose touchante de voir le vieux luthier, affaibli par son chagrin et par sa maladie, cheminer pas à pas, la main droite posée sur l’épaule du blond enfant qui mesurait docilement sa marche sur celle de son père, et paraissait tout fier de lui servir de guide et d’appui. — دیدن پیر سازنده ویولن که از اندوه و بیماری ضعیف شده بود و قدم به قدم راه میرفت در حالی که دست راستش را روی شانه کودک بلوند گذاشته بود که مطیعانه گامش را با گام پدرش تنظیم میکرد و به نظر میرسید از اینکه راهنما و تکیهگاه او باشد بسیار مغرور است، امری تأثیرگذار بود.