پس از بررسی، مسئلهای مشکوک و مورد اختلاف را حلوفصل کردن، رأی دادن
تصمیم گرفتن، تعیین کردنِ آنچه باید کرد
به نتیجهٔ قطعی رساندن؛ سرنوشتساز بودن (décider de)
کسی را به انجام کاری راضی کردن، مصمم کردن (décider qqn à)
به سودِ کسی یا چیزی موضع گرفتن، آن را برگزیدن (se décider pour)
مثالها
Décider une affaire, une question, un point de droit. — پرونده، مسئله یا نکتهای حقوقی را فیصله دادن.
Il me semble que cela décide la question. — به نظرم این مسئله را فیصله میدهد.
Le tribunal a décidé que la donation était nulle. — دادگاه رأی داد که آن بخشش باطل است.
Et à deux lieues, dans les hangars de la douane de Mazagan, les matériaux d’un pont en fer, dont la construction avait été décidée il y a une cinquantaine d'années par Sidi Mohammed, s’oxydent et s’écaillent. — و در دو فرسخ، در انبارهای گمرک مازاگان، مصالح پلی آهنی که ساخت آن حدود پنجاه سال پیش توسط سیدی محمد تصمیم گرفته شده بود، زنگ میزند و پوسته پوسته میشود.
Alors, qu'attendez-vous pour fixer la date de notre mariage ? Si vous continuez à la renvoyer aux calendes grecques, autant vaudrait décider qu'il ne se fera jamais. — خب، منتظر چه هستید که تاریخ عروسیمان را تعیین کنید؟ اگر همینطور آن را به وقت گل نی بیندازید، همان بهتر که تصمیم بگیریم هرگز برگزار نشود.
Il est très rare, sauf peut-être dans les bas fonds, que ce soit le poing qui décide. — بسیار نادر است، جز شاید در محلههای پست، که مشت تصمیمگیرنده باشد.