brochée
واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی
اسم · صفت · /\bʁɔ.ʃe\/
اسم
مقدار گوشتی که یکجا روی سیخ کباب میشود
فتیله شمع کشیدهشده روی سیخ
صفت
مؤنثِ مفردِ broché
مثالها
Il y avait au feu je ne sais combien de brochées de viande.
Mots liés
brocher
broches
brochés
brochet
brocheter
brocheton
brochette
brocheur
brocheuse
brochoir
brochure
brochurer
brocoli
brodée
brodées
brodequin
بخشهای دیگر
دستور زبان فرانسه — درسهای گرامر
۱۰۰۰ واژهٔ پرکاربرد فرانسه
دیکشنری فرانسه به فارسی