(مجازی) بهسویِ، در راهِ؛ دربارهٔ چیزهایی که مکانی نیستند
در سمتِ، طرفِ (بیآنکه حرکتی در کار باشد)
در حوالیِ، نزدیکیِ
حدودِ، نزدیکِ؛ دربارهٔ زمان
اسم
مصراع؛ سطرِ شعر
مجموع اشعار یک نویسنده یا مکتب
مثالها
Cette marche avait pour but de s'assurer si l'ennemi, signalé à Vouziers et à Grandpré, ne rétrogradait pas vers Stenay ou s'il continuait sa marche sur Paris. — هدفِ این پیشروی آن بود که روشن شود دشمن، که در ووزیه و گرانپره دیده شده بود، بهسویِ استُنه عقب مینشیند یا به پیشرویاش بهسویِ پاریس ادامه میدهد.
Le scepticisme est donc le premier pas vers la vérité — پس شک نخستین گام بهسویِ حقیقت است.
Vers le sud, vers la gauche. — در سمتِ جنوب، در سمتِ چپ.
Vers Livourne, nous rencontrâmes les vingt voiles. — در حوالیِ لیورنو به آن بیست فروند کشتی برخوردیم.
Son mariage aura lieu vers la mi-octobre. — عروسیاش حدودِ نیمهٔ اکتبر برگزار میشود.
C’est arrivé vers minuit. — حدودِ نیمهشب اتفاق افتاد.