intermittent

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

صفت · اسم · /\ɛ̃.tɛʁ.mi.tɑ̃\/

صفت

  1. ناپیوسته و بازگشونده در فواصل
  2. چشمه‌ای که گاه‌به‌گاه آب می‌دهد
  3. جویباری که گاه‌به‌گاه جاری می‌شود
  4. نبضی که ضربانش گاه قطع می‌شود
  5. تب نوبه‌ای
  6. الگوی ناپیوسته ظاهر و ناپدید شدن علائم بیماری

اسم

  1. کسی که کار مداوم ندارد
  2. هنرمندی با کار ناپیوسته

مثال‌ها