در استفاده از یکی از کارکردهای بدن دچار اختلال شدن.
قربانی ناکامیها شدن.
مثالها
[…], et les préparatifs aériens et navals, sur l’East River, étaient grandement incommodés par la multitude des vapeurs pleins d’excursionnistes qui apportaient le secours de leurs acclamations. — […] و تدارکات هوایی و دریایی در رودخانه شرق، به شدت به دلیل انبوه کشتیهای بخار پر از گردشگران که با تشویقهای خود کمک میرساندند، دچار ناراحتی شده بود.
Il est incommodé par la chaleur. — او به خاطر گرما در وضعیت ناراحتکنندهای قرار گرفته است.
Être incommodé par les bruits de la rue. — به خاطر سر و صدای خیابان در وضعیت ناراحتکنندهای قرار گرفتن.
Il est incommodé depuis plusieurs jours par un rhume. — او چند روز است که به خاطر سرماخوردگی کمی بیمار است.
Être incommodé d’un bras, d’une jambe. — در استفاده از یک دست یا یک پا دچار اختلال شدن.
Être incommodé dans ses affaires. — در کارهایش قربانی ناکامیها شدن.