سرزنش کردن؛ تقصیری را به کسی نسبت دادن و او را برای آن نکوهش کردن.
لطف یا خدمتی را به کسی یادآوری کردن تا او را به فراموشی آن متهم کند.
آروغ آوردن؛ مزهٔ غذا را دوباره به دهان آوردن.
مثالها
On voulait voir dans son fait de la superstition et de la magie ; on lui reprochait d’attribuer à certains objets, à ses armes, à son étendard, à ses anneaux, une puissance miraculeuse. — میخواستند کارِ او را خرافه و جادو جلوه دهند؛ او را سرزنش میکردند که برای برخی چیزها، جنگافزارهایش، درفشش و انگشترهایش، نیرویی معجزهآسا قائل است.
Vers 1255, le bailli de Pont-Audemer, nommé Jean de Neuvy, était sous le poids des plus graves accusations, et parmi les nombreux méfaits qui lui étaient reprochés se trouvait l’impunité d’un assassinat commis sur un homme de Bourneville. — حدودِ سالِ ۱۲۵۵، ژان دو نووی، داروغهٔ پوناودومر، زیرِ بارِ سنگینترین اتهامها بود و در میانِ بسیاری بدکاریهایی که به او نسبت میدادند، بیکیفر گذاشتنِ قتلِ مردی از بورنویل هم بود.
À Philippe Auguste, qui venait de rappeler les juifs dans son royaume, il reprocha véhémentement de n’avoir pas tenu compte des lois canoniques réglementant les rapports entre chrétiens et juifs. — فیلیپ اوگوست را، که تازه یهودیان را به قلمروِ خود بازخوانده بود، سخت سرزنش کرد که قوانینِ کلیسایی دربارهٔ روابطِ مسیحیان و یهودیان را نادیده گرفته است.
Bienfait reproché tient lieu d’offense. — نیکیای که به رخ کشیده شود، خود توهین است.
Je ne mange pas d'aliments apprêtés à l'ail, parce que ça me reproche à chaque fois. — غذاهای سیردار نمیخورم، چون هر بار به من آروغ میدهد.